X
تبلیغات
...کافه کتاب...

...کافه کتاب...

معرفی

درود...

تو کشور ما،با توجه به آمارهی به دست اومده،تعداد افرادی که کتاب میخونن نسبت به کشورهای دیگه،کمتره....این اتفاق برای نسل بعد مشکل ایجاد میکته....بحران کمبود اطلاعات باعث پسرفت کشور میشه!

از اونجایی که اکثر جوونا و نوجوونا بیشتر وقتشون(مخصوصا در تابستون)،در اینترنت میگذرونن.....به نظرم اومد درست کردن وبلاگی که کتابهای مختلف برای سنین مختلف در موضوعات مختلف رو به مردم معرفی کنه خوب باشه!

امیدوارم برای همه مفید باشه.....

از همه میخوام که با نظراتشون به من یاری برسونن....

 

خوشحال میشم که از نظراتتون از طریق بخش نظرات و ایمیل با خبر بشم....!

 

بدرود!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 خرداد1390ساعت 5:1 AM  توسط ترنم  | 

تو مشغول مردن ات بودی

تو مشغول مردن ات بودی

گزیده ای از شعر و عکس جهان

ترجمه:محمدرضا فرزاد

انتخاب تصاویر:شهریار توکلی

  ---در کتاب تو مشغول مردن ات بودی،میتوان گزیده هشتاد شعر عاشقانه و سوگوار از گنجینه شعر مدرن را در همنشینی با عکس هایی از بزرگان عکاسی جهان یافت.این ضیافت بدیع واژگان و تصاویر،کوششی است در بازآفرینی لحظات دلنشین و زودآشنای اندوه و شادی شما.----





هیچ چیز جلو‌دارت نبود
نه لحظه‌های خوش. نه آرامش. نه دریای مواج.
تو مشغول مردنت بودی.
نه درختانی
که به زیرشان قدم می‌زدی، نه درختانی که سایه سارت بودند
نه پزشکی
که بیمت می‌داد، نه پزشک جوان سپید مویی که یک‌بار جانت را نجات داد.
تو مشغول مردنت بودی.
هیچ چیز جلودارت نبود. نه پسرت. نه دخترت
که غذایت می‌داد و از تو باز، بچه‌ای ساخته بود.
نه پسرت که خیال می‌کرد تا ابد زنده خواهی ماند.
نه بادی که گریبانت را می‌جنباند.
نه سکونی که زمین گیرت کرده بود.
نه کفش‌هات که سنگین‌تر می‌شدند.
نه چشم‌هات که به جلو نگاه نمی‌کردند.
هیچ چیز جلودارت نبود.
در اتاقت می‌نشستی و به شهر خیره می‌شدی و 
مشغول مردنت بودی.
می‌رفتی سر کار و می‌گذاشتی سرما بخزد لای لباس‌هات.
می‌گذاشتی خون بتراود لای جوراب‌هات.
رنگ صورتت پرید.
صدایت دو رگه شد. بر عصایت یله می‌دادی.
و هیچ چیز جلودارت نبود.
نه دوستان‌ات که نصیحتت می‌کردند.
نه پسرت‌. نه دخترت که می‌دید نحیف و نحیف‌تر می‌شوی.
نه آه‌های خسته‌ات
نه شش‌هایت که آب انداخته بود.
نه آستین‌هایت که حامل درد دستهایت بود.
هیچ چیز جلو‌دارت نبود.
تو مشغول مردنت بودی.
وقتی که با بچه‌ها بازی می‌کردی، مشغول مردنت بودی.
وقتی می‌نشستی غذا بخوری
وقتی شب، خیس از اشک از خواب پا می‌شدی و زار می‌زدی
مشغول مردنت بودی.
و هیچ چیز جلودارت نبود.
نه گذشته.
نه آینده با هوای خوش‌اش.
نه منظره‌ی اتاقت‌، نه منظره‌ی حیاط گورستان.
نه شهر. نه این شهر زشت با عمارت‌های چوبی اش.
نه شکست‌. نه توفیق.
هیچ کاری نمی‌کردی فقط مشغول مردنت بودی.
ساعت را به گوشت می‌چسباندی
حس می‌کردی داری می‌افتی.
بر تخت دراز می‌کشیدی.
دست به سینه می‌شدی و خواب دنیای بی‌ تو را می‌دیدی.
خواب فضای زیر درختان.
خواب فضای توی اتاق.
خواب فضایی که حالا از تو خالی‌ست.
و مشغول مردنت بودی.
و هیچ چیز جلودارت نبود.
نه نفس کشیدن‌ات. نه زندگی‌ات.
نه زندگی‌ای که می‌خواستی.
نه زندگی‌ای که داشتی.
هیچ چیز جلودارت نبود


 از مارک استرند، ترجمه: محمد رضا فرزاد


+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 آبان1390ساعت 4:41 AM  توسط ترنم  | 

جین ایر

جین ایر

نویسنده:شارلوت برونته

ترجمه:محمد تقی بهرامی حران

نشر:جامی

داستان زندگی دختری است که در کودکی پدر و مادر خود را از دست داده.او ابتدا در کنار بعضی اقوامش زندگی میکند اما بعد از رفتن به پرورشگاه و بزرگ شدن در آنجا،برای تدریس به خانه ای میرود.در آنجا،آقای راچستر،پدر شاگردش به او علاقه مند میشود و جین هم بعد از مدتی به ا علاقه پیدا میکند.اما اتفاقاتی در پی ماجرا می افتد که پیشبینی آنها غیرممکن است.

آیا جین زنده میماند؟

آیا جین و راچستر به هم میرسند؟


داستان بسیار جالب و جذابی است،مخصوصا برای نوجوونا!

بدرود....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 تیر1390ساعت 11:58 PM  توسط ترنم  | 

روی ماه خداوند را ببوس

نویسنده:مصطفی مستور

چاپ اول:۱۳۷۹

نشر مرکز

پسر دانشجویی است که برای اینکه بتواند با دختر مورد علاقه ی خود ازدواج کند،باید پایان نامه ی خود را تحویل دهد،این شرطی است که پدر دختر قرار داده.موضوع تز او علت اجتماعی خودکشی استاد دانشگاهی است،به نام دکتر پارسا.موضوع پردردسی است،اما تز او و ماجراهایی که در رستای آن برایش پیش میآید،باعث میشود او به حقیقت زندگی پی برد....

....خیلی سعی کرذ همه چیز رو بفهمه،اما نتونست.سعی کرد به کمک فیزیک و ریاضیات و حتی فلسفه هم چیز رو اندازه بگیره اما ناگهان دریافت که با ابزارهای او نمیشه اونارو اندازه گرفت یا فهمید.پس گیج شد و فرورفت.بعد همه ی محاسباتش رو خط زد و از نو شروع کرد.همه ی اجزا رو شمرد اما حس کرد چیزی در این میان کم است.فرمول های او جایی نیمه تمام می موندند.دوباره گیج شد،پس فرورفت.طبیعت،آزمایشگاه ها و کتابخانه ها را جستجو کرد اما نیافت.میخواست برگرده،اما نموتونست:راه آمد مثل کلافی سردرگم،پیچیده و ناپیدا بود.میخواست پیش بر،اما نمیتونست:راهی که میرفت بن بست بود.پس کلافه شد،لغزید و باز فروتر رفت.....

ـ از متن کتاب ـ

جلد کتاب روی ماه خداوند را ببوس


بازم از کتابای آقای مستور رو میذارم!این کتابو حتمااااااااااااااااااااااا بخونید!

بدرود

+ نوشته شده در  شنبه 28 خرداد1390ساعت 9:20 PM  توسط ترنم  | 

کافه پیانو

 

کافه پیانو

نویسنده:فرهاد جعفری

ویراستار:مهدی یزدانی خرم

چاپ اول:۱۳۸۶

نشر:چشمه

داستان،ماجرای پدری را تعریف میکند که به دختر خود علاقه ی زیادی دارد،اما از همسر خود جدا میشود.او کافه ای دارد که دختر بعد از مدرسه به آنجا میرود و به پدر کمک میکند.در آن کافه ماجراهای مرموزی اتفاق می افتد....همچنین خواننده در اواسط کتاب به چیزی پی میبرد و میفهمد که نویسنده از اول کتاب چیزی را از او مخفی کرده....

*خیلی وقت بود احساس بی فایدگی و بی مصرف بودن میکردم و علاوه بر این،یکبار که دختر هفت ساله ام برداشت و ازم پرسید:بابایی تو چه کاره ای؟!" هیچ پاسخ قانع کننده ای نداشتم بهش بدهم.

یعنی راستش را بخواهید به خودم میگفتم:تا وقتی هنوز زنده ام،چندبار دیگر ممکن است پیش بیاید که ازم بپرسد و من چند بار دیگر میتوانم ابرویم بیاندازم بالا و بهش بگویم:"خودمم نمیدونم بابایی"

اما اگر مینشستم و داستان بلندی مینوشتم و بعد منتشرش میکردم،میتوانستم بهش بگویم:"اگر کسی یک وقت برگشت و ازت پرسید بابات چه کاره است،حالا توی مدرسه یا هرجای دیگری،یک نسخه از کافه پیانو را همیشه توی کیفت داشته باش تا نشانشان بدهی و به شان بگویی بابا نویسندن.حالا شاید خوب ننویسه،اما نویسندس."*

ـ از متن کتاب ـ

کافه پیانو»، داستانِ آدمی‌ست که برای خودش کافه‌ای زده تا بتواند همه مهریه زنش را جور کند و در نهایت آسودگی و آرامش بتواند کنار پنجره کافه‌اش بنشیند و خیابان را ببیند و سیگاری بگیراند،‌ یا پیپ خوش‌دستش را روشن کند و بوی خوش توتون را در هوا پراکنده کند و حواسش به درخت‌ها و پرنده‌ها باشد و اگر خیال می‌کنید که این کافه‌چی آدم بدی‌ست، سخت اشتباه می‌کنید، چون یکی از خوب‌ترین آدم‌هایی‌ست که تا حالا در دنیای داستانی سروکله‌اش پیدا شده و چرا یک نویسنده نه‌چندان موفق، یک سردبیرِ سابقِ نشریه‌ای ورشکست‌شده، یک پدر مهربان و یک همسر غرغروی سیگار بدست که علاقه بی‌حدی به «ناتور دشت» و «جی. دی. سالینجر» دارد. (روزنامه کارگزاران)


خوشحال میشم نظرتونو راجع به کتاب بعد از خوندنش،اینجا در میون بذارید. جلد کتاب

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 خرداد1390ساعت 5:34 AM  توسط ترنم  |